برنِریز
Berenice
«برنِریز» داستان کوتاهی از ادوارد آلن پو است که درباره مردی به نام ایگئیوس است که در شرف ازدواج با خویشاوندش برنِریز میباشد. برنِریز از بیماری نامعلومی رو به زوال میرود تا اینکه تنها بخش سالم باقیماندهٔ او دندانهایش است که ایگئیوس آنها را شیفتهٔ خود میکند. برنِریز مدفون میشود و ایگئیوس به تامل دربارهٔ دندانهای او ادامه میدهد...