خط داستانی
ایوان به آرژانتین باز می گردد تا خاکستر پدرش را در دریا پخش کند. برای نخستین بار در مدت طولانی با خودش و تنهایی اش رو در رو می شود. اگرچه کارآفرینی موفق است اما دیگر آرزویی ندارد؛ تمامی خواسته هایش را در زندگی برآورده کرده است. اما مرگ پدرش او را بی ثبات می کند و او را وادار می سازد تا خود را به نگاهی تازه بنگرد. سُوفیا زن حساس و پنهان از پشت کارش است. انسانی با ذهنی روشن اما عملی، او زندگی خود را با استقلال شدید پشت سر گذاشته است. آنها گذشته عشقی را با هم داشتند و اکنون در هتلی که سِیسی دوست پسر ایوان برای اقامت انتخاب کرده، با چشم انداز دریا مواجه می شوند تا خاکسترها را پخش کنند. دیدار اتفاقی و حضور غیرمنتظره، مسیر زندگی همه را در یک چشم به هم زدن درهم می پیچد و به روایتی نرم و دلنشین بدل می سازد.