خط داستانی
مکسی، جوان ولدوری است که در یک معدن طلا کار میکند. در مواجهه با دشواریهای گوناگون در زندگی، او کیستِ خود را در تعریفِ مردانگی آزمایش میکند. با کمکِ برادری محکم از همکاران در معدن، او به حمایتی میرسد تا احساس گناهی چسبنده را که مانع از رسیدن به خوشبختی است پشت سر بگذارد. تا روزی که یک انفجار در زیر زمین رخ میدهد. در چارچوبِ مأموریت نجات، مکسی به دهانه معدن فرومیرود با عزمی محکم برای برگشتن هر یک از همکارانش به سطح زنده.