خط داستانی
کمال مشاور وزیر امور تولید است و به خاطر صداقتش شناخته میشود. او بچههایش را به خاطر بیادبیاش خجالت میدهد. او از انتصاب پسرش احمد یا میانجیگری برای کار در جایی دیگر خودداری میکند. احمد مجبور میشود به عنوان راننده برای بازرگان بزرگ حسن العبّد کار کند. دخترش شارین از احمد خوشش میآید و او را برای ازدواج با او راضی میکند تا از موقعیت پدرش بهره ببرد.