خط داستانی
داستان حول زندگی تراژیک رایچاران میچرخد. او خدمتکار مطیع زمیندار محلی است و از پسر زمیندار که او را خُکابابو خطاب میکند، مراقبت میکند. یک روز پسر کوچک در یک حادثه در سیلاب رودخانه میمیرد و او به خاطر این موضوع مورد سرزنش قرار میگیرد. در یک حالت توهمی، رایچاران شروع به باور میکند که نوزاد خود او همان خُکابابو محبوبش است و او را بزرگ میکند تا دوباره او را به صاحبش برگرداند.