خط داستانی
گریگو یک قطعه زمین بین مزارع مارتین و اوبر دارد. هر دو به این زمین حسادت میکنند. از آنجا که گریگو سند مالکیت را گم کرده است، شهردار روستا تصمیم به فروش آن میگیرد. پس از یک حراج بیپایان، اوبر برنده میشود. به علاوه، به زودی مارتین از مزرعهاش اخراج میشود و به یک مسافرخانهدار تبدیل میشود (مسافرخانهای که صاحب قبلیاش خود را در آن حلق آویز کرده است). ده سال بعد، دختر اوبر عاشق پسر مارتین میشود. با توجه به اینکه پدرانشان دشمنان قسمخورده هستند، ازدواج آنها غیرممکن به نظر میرسد.