خط داستانی
ماهندر مسئول بزرگ کردن گوجهفرنگی، یک کودک جوان در سنین پایین بوده است. حالا وضعیت سلامتی ماهندر رو به وخامت است و او نگران است که بیماریاش ممکن است مسری باشد و گوجهفرنگی را به خطر بیندازد. بنابراین ماهندر تصمیم میگیرد گوجهفرنگی را در پارکی نزدیک به کمال روی بگذارد و به او دستور میدهد که کمال را پدر خود بخواند. گوجهفرنگی این کار را انجام میدهد و این باعث هرج و مرج در زندگی کمال میشود. او نمیتواند عشقش، اوشا سن، را قانع کند که این کودک فرزند او نیست؛ و علاوه بر این، کمال تحت فشار از سوی پدر و مادرش برای ازدواج است. کمال از گوجهفرنگی خواهش میکند که او را ترک کند، اما گوجهفرنگی از این کار امتناع میکند. این موضوع چگونه بر زندگی و روابط کمال تأثیر خواهد گذاشت؟