خط داستانی
در لحظه تولدش، مادر بدشانس چایا فوت میکند، پدرش شغلش را از دست میدهد و خانهشان آتش میگیرد. از آن زمان، او توسط کودکان همسن و سالش و والدینشان طرد میشود. پدرش با عشق زیادی او را بزرگ میکند و حتی ازدواجش را با جوانی ترتیب میدهد که مادر، دایی و برادرزادهاش چایا را تأیید میکنند. اما وقتی دایی از گذشته چایا باخبر میشود، او را رد میکند. این خبر پدرش را میکشد و چایا به خانه دوستش، لیلا لال، که زندگی متوسطی با شوهرش، موری، و مادر شوهرش که بسیار خرافاتی است، نقل مکان میکند. موری و لیلا او را با پراکش، یک خلبان، آشنا میکنند و هر دو در نهایت عاشق یکدیگر میشوند. وقتی پراکش او را برای ملاقات با مادرش میبرد، چایا متوجه میشود که او همان زنی است که او را رد کرده و به سرعت بدون ملاقات کسی میرود.