خط داستانی
یک بز، هفت بزغاله جوان داشت که آنها را مانند یک مادر که فرزندانش را دوست دارد، دوست میداشت. وقتی او یک روز برای انجام چند خرید بیرون رفت، از بچهها خواست که به هیچکس در را باز نکنند. به محض اینکه مادر از خانه خارج شد، گرگ بدجنس در زد. اما هفت بزغاله باهوش او را راه ندادند، همانطور که مادرشان به آنها گفته بود. اما گرگ به این سادگی تسلیم نشد و بلافاصله نقشهای زیرکانه کشید تا بزغالهها را فریب دهد و وارد خانه شود.