خط داستانی
در شهر دوردست بلاگوشچنسک، یک پدر و دو پسرش، رودکا و کستیا، با هم زندگی میکنند. پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، کستیا به عنوان جراح کار میکند و از "خاکستری" بودن دیگران خفه میشود، و رودکای ۱۵ ساله از ناتوانی در کمک به مردم رنج میبرد. یک روز، یک زن جوان در خانه آنها ظاهر میشود که کستیا او را به خانه میآورد.