خط داستانی
هنرمند جوان سیمون دوراند به طور تصادفی در یک روستای ایدئال قرار میگیرد. او در اینجا با ماریتا، که به تنهایی با مادر بیمار خود زندگی میکند، اقامت و غذا پیدا میکند و به زودی دوراند قلب میزبان جوانش را به دست میآورد. وضعیت خوشحال آنها توسط کشاورز ثروتمند جروم تهدید میشود، که مدتهاست در تلاش است تا ماریتا را به خود جلب کند و قصد ندارد امیدهای خود را برای ازدواج با او رها کند. او به مادر ماریتا در مورد این زوج خبر میدهد، که بلافاصله دچار حمله قلبی میشود و به خاطر فکر به یک نقاش فقیر به عنوان دامادش میمیرد. وقتی دوراند به طور همزمان به شهر بزرگ فراخوانده میشود، ذهن ماریتا به شدت تیره میشود.