خط داستانی
مونا و کارل یوهان در شرایط سختی هستند. آنها قرار است ازدواج کنند، اما در شب عروسی کارل یوهان به خدمت احضار میشود. کارل یوهان نمیخواهد و به پادگان میرود تا این موضوع را به آنها بگوید. مونا میخواهد کارل یوهان را ببیند و او نیز به پادگان میرود، درست زمانی که کارل یوهان دوباره از پادگان خارج میشود. مونا به طور تصادفی یک هوسار میشود و سپس به عنوان دستیار استاد سوارکاری مشغول به کار میشود. بودن در ارتش برای یک زن آسان نیست. پس از یک سری پیچیدگیها، حقیقت فاش میشود.