خط داستانی
من روی یک کشتی بودم – این به نظر میرسد مانند یک رمان: من در تاریخ ۲ ژوئن ۱۹۶۷ به ونزوئلا سفر کرده بودم در حالی که شاه ایران به برلین غربی میرسید. اعتراضاتی در حال وقوع بود، یک دانشجو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و یک نوع جدید از جنبشهای مخالف شکل گرفت. ایده این فیلم در حین سفر به ذهنم رسید. فیلم به گونهای ساختار یافته است که مانند یک تبلیغ عمل میکند. این فیلم یک استعاره را بهطور واقعی نشان میدهد: کلمات میتوانند به سلاح تبدیل شوند. اما همچنین نشان میدهد که این سلاحها از کاغذ ساخته شدهاند. این سلاح همه چیز را برای شاه و همسرش خراب کرد، آنها کیسههای کاغذی بر سر دارند که چهرههایی بر روی آنها کشیده شده است – نوعی کیسه که دانشجویان ایرانی در طول تظاهرات برای پنهان کردن هویت خود از ساواک، سازمان اطلاعاتی ایران، استفاده میکردند. وقتی این فیلم را در اواخر دهه ۶۰ به تماشاگران نشان دادم، بسیار مورد تحسین قرار گرفت. فکر میکنم مردم آن زمان درک کردند که واضح بودن نیز نوعی کنایه است. این ظرفیت چند سال بعد از دست رفت. فکر میکنم امروز در حال بازگشت است.