خط داستانی
داستان تا حد زیادی حول پیرمردی میگردد که با افسردگی عمیقی روبهرو است زیرا جامعه بلغارستانی که با تحولات دراماتیک روبهرو شده است به شدت رو به کاهش است. تغییرات نیم قرن گذشته فاصله ارتباطی عمیقی بین نسلها ایجاد کرده و او دیگر قادر به ارتباط با پسر مضطربش نیست. پیرمرد همچنین قادر نیست کار زیادی برای کمک به نوهاش که نخستین قدمهای زندگی جنایی را برمیدارد انجام دهد و همه چیز را تقصیر مادرش میاندازد که اذعان دارد قادر به دوستی با او نیست. پیرمرد از زندگی با خانواده ناامید میشود و به خانه سالمندان میرود. اما آنجا نیز استبدادی است، بنابراین او و چند دوستش تصمیم به اجرای طرحی برای سودمندی مالی میگیرند. وقتی آن ناموفق میشود، پیرمرد در خیابانهای خشن سالیایوا تنها و نیازمند میماند و چشمان ناامیدش منظر ویرانتر شدن وطنش را تماشا میکند.