خط داستانی
من این اتفاق را دیدم: رِی خانه را ترک کرد. چرا؟ تا ببیند چه چیزی در خارج انتظارش را میکشد. اروپا! صرفنظر از جایی که رفت، سواحل مدیترانه، استراسبورگ، زوریخ، برلین، او جوان بود. سپس پدرش، آبِل، از خانه رفت. شاید میخواست چیز دیگری برایش اتفاق بیفتد. اتفاقهایی در کشتی آغاز شد، اما اودسا جایی بود که واقعاً آغاز شد. بنابراین نِلی در آنجا تنها ماند. شاید نمیتوانست این را بگوید، اما همین بود که او به آن نیاز داشت. منظورم این است که با خودش تنها باشد. به همین دلیل رِی و آبِل را فرستاد تا بروند. بنابراین بی حرکت، با همه چیز که دور او به سرعت حرکت میکرد و نیز در میکروسکوپ کار او، نِلی سفر خود را آغاز کرد. در مورد این نوع سفر، همین برای هر یک از ما اتفاق افتاده است. میدانم، من آنجا بودم.