خط داستانی
در ژوئیه ۱۹۹۵ کوبا میتورا و دختر کوچکش زوزا به کنسرت بزرگی میروند. کوبا جوانی بیقید و نوجوانی با موهای دو رنگ است که در خانه با پدر نظامی بازنشسته و عمهاش زندگی میکند. روزی کوبا با دایانا آشنا میشود، زن زیبا و عجیب که سالها از او بزرگتر است و او را به عنوان دوستی از جهان دشمن میبیند. در نهایت آنها با هم رابطه میگیرند و پدر کوبا او را از خانه بیرون میاندازد. دایانا و کوبا با هم ازدواج میکنند تا اینکه نیروهای پلیس نظامی از سوی پدر برای از بین بردن کوبا وارد عمل میشوند. در ارتش، کوبا با انجام تمرینهای بیمعنا تحت نظر سرباز کاس است تا او را بزرگ کند. پدر قسم میخورد و دایانا به کوبا اعتراف میکند که باردار است و میخواهد فرزند به دنیا بیاورد اما کوبا نمیخواهد پدر شود