خط داستانی
در بیرون، مارتین دررایر به نظر همسایه خوب است. او با محبت به برادر معلولش رسیدگی میکند و دوستانش هرگز او را به شکل منفی ندیدهاند. هیچکس گمان نمیکند که هیولایی درون او خوابیده است. مارتین بار سنگینی میکشد: تمایلی وسواسی به دختران جوان. وقتی مارتین با دخترکان کوچک سونیا برخورد میکند و به طور مستقیم عاشق او میشود، به زندگی جدیدی باور میکند. از او میخواهد با او ازدواج کند. سونیا از تصمیم سریع او شگفتزده میشود، اما قبول میکند. چیزی که تا آن زمان مارتین نمیداند این است که سونیا دختری کوچک دارد.