خط داستانی
برای روزی که دوازده ساله است، صحنه های شبانه پر از صدا و نور می رود: آیا واقعی اند یا رویا؟ پس از تلاشی بیجان برای پیدا کردن مراقب، راشل و پائول به مهمانی میروند و روز را در خانه ای نسبتاً دور و پر پیچ و خم تنها میگذارند. او به تختخواب میرود با چراغ قوه به خانه و باغ نگاه میکند اما موفق نمیشود حیوان خانگیاش را پیدا کند. درهای ورودی چند بار به صدا در میآید و او صدای قدمها را میشنود، روز با کلاب قدیمیاش پخش میکند و در کمد پنهان میشود. قطعاً کس دیگری در خانه است. روز از کمد میپرد و با دسته هاکی ضربه میزند: پوو! آیا خودش را نجات داده یا سرنوشت چیزهای بیشتری برای او در نظر دارد؟