خط داستانی
دختر با ایام کار در کافه کناکو که از هم پاشیده و فرزند جوانی دارد، ناگزیر میشود به وعده ای که به مشتری طولانی مدت داده بود عمل کند. او همیشه میخواست جسد خود را در زمینی به جای گورستان دفن کنند تا بدنش مفید باشد - و حالا او مرده است. کناکو و پسرش با کمک یک گل فروش دوست داشتنی با کامیون کوچک جسد را میدزدند و به کوهها میروند.