خط داستانی
پس از بحران روانی، جیمی زمینشناس توسط سه خواهر آنا، روزا و دیانا نجات پیدا میکند و از آنها پذیرایی میسازد. این زنان خوشاَنسور در هتلی دور از شهر اقامت دارند که رُبرت، برادر جیمی، پیش از ناپدید شدن در آن اقامت داشته است. به منظور کشف حقیقت، جیمی به تدریس میزبانانش یکی یکی جلب میکند و سپس متوجه میشود که رُبرت عاشق دیانا بوده است و پس از سقوط از اسب درگذشته است. جسد ممکن است در باغ مدفون شده باشد و سِرّی بزرگ در گاراژ وجود دارد. در حالی که جیمی در کارواش است، یکی از زنان آتش به پا میکند ...