خط داستانی
کریستینا بیست ساله است. پدرش در جنگ آنگولا سالهای پیش گمشده اعلام شده بود. روزی در کلیسا مردی حدود پنجاه ساله را میبیند که سعی میکند به طور مکرر نشان صلیب را بزند. آن مرد کریستووائو نام دارد. چند روز بعد دوباره با هم برخورد میکنند. مرد برای یافتن پدرش به او کمک میکند. رابطهای مبتنی بر خاطرات و اعترافها شکل میگیرد، اما به زودی هر دو به تنهايی خود بازمیگردند.