خط داستانی
در بیست و دوم ژوئن سال هزار و نهصد و نود یک، عکاس چاشپو دروازه را به هدف نهایی از دست می دهد. زندگی اش همواره به صورت موقتی سپری شده است. در این روز گرآسنا منوی نوشیدنی کارفرمای جدیدش را به خاطر می آورد. او از زندگی به عنوان گارسون مهمان ناپایدار بهره می برد. تینا، دانش آموز روستا، از خانه فرار می کند. اما این کار را همیشه انجام می دهد. پرستار شب لیسی در جهان کتاب هایش زندگی می کند. بی دلیل نیست که میان خواب می رود و باید پیش از رفتن به رختخواب میله ها نصب کند. ازگور ترکیه ای فرق می کند: او به دنبال خوشبختی بزرگ است و چون این کار سخت است، تصور می کند که آن را هم اکنون یافته است. اینجا در سوییس، البته. چه چیزی این پنج شخصیت بسیار متفاوت را به هم می پیونَد؟