خط داستانی
پدرو به خاطر شرایط خانوادگی به سازمان میپیوندد اما پس از مسئولیتپذیریاش تا پایانش را دنبال میکند. او مطمئن نیست که فرمول استفادهشده مناسبترین راه است. او باسک است، احساس باسک میکند، با بقیهٔ اسپانیا شباهتی ندارد. «من برای آزادی کشورم میجنگم». با اختفای ربودن النای اشوریا زاراته، شکهایش بیشتر میشود. پس از روندی که ذهنش روی صحنهای نمایشی میسازد، پدرو تصمیم نهایی خود را میگیرد. عشق میان النایا و پدرو وجود ندارد یا دست کم به شکل سنتی نیست، اما ارتباط عاطفی و گرمای فکری وجود دارد. انسانیت از همه مهمتر است.