خط داستانی
والدین هکتور او را به یک یتیمخانه فرستادند تا درمان آبله را ببیند اما... هرگز او را برنگرداندند. 35 سال بعد، او هنوز در یتیمخانه زندگی میکند و در میان کودکان، همبازیهایش است. تا اینکه یک عمه فراموششده به یادش میافتد. او هکتور را به شرکت در نانوایی شوهرش، آکیلس، دعوت میکند تا کار کند. هکتور مهارتهایش را با اختراعات غیرمنتظره نشان میدهد. او به یوس، پسر آکیلس، کمک میکند تا به رویایش برای قهرمان دوچرخهسواری برسد. روحیه خوب و رفتار کودکانه هکتور بر تمام موانع غلبه میکند و تمام اطرافیانش را در مسیر موفقیت همراه میسازد. از این پس او میتواند یاد بگیرد عشق چیست...