خط داستانی
پسری جوان به نام جدروک به شهر بزرگ میرسد و با بیکس بودن دست و پنجه نرم میکند. او برای کار به کارگاه پوسترسازی میرود و پیرمردی او را در دام تفکر جداکردن انسان از زمین از طریق انرژی روانی میاندازد. او با بازی نابینایان آشنا میشود و به شرکت در آزمایشی که با انرژی جمعیت بالا بردن میشود میپیوندد. آزمایش با رانشی از دیوار زمینلغزش قطع میشود اما جدروک لکنت را کنار میگذارد و اعتماد به نفس پیدا میکند. پسر به حبیبه خود ایو افتخار میکند و از سالی حمایت میکند. پیرمرد به جدروک پیشنهاد میدهد از ارتفاع بلند بپرد و با انرژی روانی او را نرم پایین بیاورد. وقتی جدروک قبول نمیکند، پیرمرد تصمیم میگیرد خود این پرش پرخطر را انجام دهد. با کلمهٔ پدر، به پیرزنی که روی آسفالت دراز کشیده بوده، خداحافظی میکند.