خط داستانی
از ده سالگی میشا خرلاموف رویا داشت که صاحب یک باغ سیب شود. اولیانا دختر صاحب، به میشا عشق می ورزید و به رویا باور داشت. وقتی به همسر گزینه ای که دوستش نداشت داده شد، او عقلش را از دست داد و روستا را ترک کرد. بی یافتن اولیانا، میشا به یاد محبوبش باغ سیب کاشت. در یک زمستان سهمناک باغ را به مردم بخشید تا بخاری ها را پُر کنند. و در بهار شاخه های جدیدی بر تنه بریده شده سر باز کردند.