خط داستانی
مالک جوانی به نام میخال راجچکی عاشق دختری روستایی به نام ورسالکا می شود با تبادل محبت متقابل با وجود اینکه دوستش به او توصیه می کند که با در نظر گرفتن آینده با او ازدواج کند اما در ادامه او میفهمد که ازدواج نامناسب هزینه زیادی برای او دارد از نصیحت دوست پیروی می کند و به دختر می گوید که پیشنهاد روستایی که سعی در جلب او دارد را بپذیرد وقتی که متوجه می شود اشتباه کرده است کار از کار گذشته است