خط داستانی
عشقی میان جوانی و مسنی در آستانه تابستان؛ روئه جولیو مارنگو، معمار مناظر رم که از ازدواجش ناراضی است، با فرانچسکا، زنی جوان و زیبا از فلورانس، ملاقات میکند و بعد میفهمد ممکن است دختر او باشد. او تصمیم میگیرد از دستانگشتانش فاصله بگیرد اما نمیتواند از کنار او بیانگارَد، و او مشتاق وجود نامزدی با نقشی پدری است.