خط داستانی
در روزی عادی و طبیعی، اتیئن مردی خوشبخت و پدر خوبی است که چیزی می بیند که او را کاملاً میخکوب می کند: زنی زیبا با لباس قرمز فراخ. خاطرهٔ او پس از رفتن او همچنان ذهنش را هیپنوتیزم می کند. او به سرعت عاشق او می شود و برای شناختن او تلاش می کند. سه دوست دستپاچه اش که همگی روابط پنهانی دارند یا به همسرانشان بی وفا می کنند، به اتیئن در شکار این زن در لباس قرمز یاری می رسانند.