خط داستانی
ترسا با همسرش، سه پسر کوچک و شغلی به عنوان رهبر گروه کارگری در کارخانهٔ نخی، و تعهد به کارهای داوطلبانه به عنوان رهبر فرهنگی اتحادیهٔ خود غرق است. شوهرش رامون خواستار توجه بیشتر اوست؛ احساساتش آمیخته است: آرامش خانگی، مسئولیت برای انقلاب و خواست کنترل زندگی خود فراتر از شستن ظرفهای کثیف. از هم جدا میشوند؛ او رابطهای را آغاز میکند. زمانی که او تمایل به آشتی دارد، از او میپرسد اگر من هم رابطهای داشتم چه میگفتی. گفتۀ او که «مردان فرق دارند» پاسخِ اوست. او به آزمایشِ استقلال و احترام به نفس مقاومت میکند.