خط داستانی
یک کاروان نظامی در حال حمل چیزی است که ظاهراً برای معدومسازی است. آنها از شهر شیرف ابِل مارش عبور میکنند و از املاکی که متعلق بهِ ایمی فرانکلین است میگذرند که همسرِ معاون ابِل، مالکوم، با او رابطه دارد. قبل از اینکه بفهمند، همهچیز اطراف ملک غیرقابل سکون میشود. ارتش برمیگردد تا اوضاع را تمییز کند و غرامت بدهد. اما یک پرسش مزاحم باقی میماند: آیا این اتفاقی بود یا عمدی؟ این موضوع بیشترین علاقه را برای یافتن پاسخ از سوی ابِل دارد.