خط داستانی
کنسول پیترسن و همسرش ناامید هستند، زیرا تنها فرزندشان را از دست دادهاند و نمیتوانند فرزند دیگری داشته باشند. در همین حال، خدمتکار آنا انتظار یک کودک را میکشد، پدر او، یورگن، در یک کارخانه چوببری کار میکند. وقتی هر دو شغل خود را از دست میدهند، از اینکه نتوانند نوزاد را تغذیه کنند، میترسند. بنابراین، آنها با پیترسنها توافقی میکنند که برای هر دو زوج مفید است: آنا و یورگن یک مزرعه از پیترسنها دریافت میکنند و این دو به پیترسنها اجازه میدهند که کودک را به فرزندی بپذیرند. آنا و یورگن ازدواج میکنند و بسیار خوشحال هستند؛ اما وقتی کودک در نهایت به دنیا میآید، آنا نمیخواهد او را تسلیم کند و با کودک به واتنمیر فرار میکند.