خط داستانی
Øjvind، پسری از یک خانواده کوچک، در تمام دوران کودکیاش دوست نزدیکی با مریت، دختر یک کشاورز، دارد. در دوران نوجوانی، یک روز متوجه میشود که او به یک دختر تبدیل شده و عاشق او شده است. وقتی مریت را در حال رقص با جان هالتن، پسر یک کشاورز، میبیند، غمگین میشود و متوجه میشود که وقتی عاشق کسی میشوی، دیگر شاد نیستی. او فاصله اجتماعی بین خود و مریت را حس میکند و سعی میکند با بهترین شاگرد در روستا شدن این فاصله را جبران کند. Øjvind میخواهد در یک کالج کشاورزی تحصیل کند و معلم قدیمی به او کمک میکند تا این کار را انجام دهد. چند سال بعد که به عنوان یک کشاورز به روستا برمیگردد، او و مریت دوباره رابطه عاشقانه خود را از سر میگیرند. به دلیل وضعیت اجتماعی متفاوتشان، پدربزرگ مریت، اولای نوردیستوا، سعی میکند این ارتباط را متوقف کند. با روشهای کشاورزی جدید، Øjvind به پدرش کمک میکند تا برداشتهای بهتری داشته باشد. در همین حال، اولای نوردیستوا میبیند که مزرعهاش در حال افول است زیرا هیچکس واقعاً به آن اهمیت نمیدهد.