خط داستانی
طلوع، دختر جوان سفیدی که در کودکی ربوده شده و توسط موده، زن آفریقایی که در اردوگاه آلمانی یک کافه اداره میکند، بزرگ شده است، با تام آلن، یک کشتکار لاستیک انگلیسی که اسیر جنگ است، ملاقات کرده و عاشق او میشود. شپ کیز، که به نیروهای آلمانی پیوسته، او را میخواهد اما متوجه میشود که نمیتواند او را داشته باشد زیرا او به خدای قبیله، مولونگو، نامزد شده است. در آستانه مراسم، او از عشق او به تام آگاه میشود. در همین حال، تام به انگلستان بازگردانده میشود و وقتی انگلیسیها سرزمین را از آلمانیها میگیرند، شپ سعی میکند بومیها را که با خشکسالی مواجه هستند، علیه طلوع به خاطر عشقش به یک انسان تحریک کند. تام از موده میفهمد که طلوع از یک تاجر سفیدپوست دزدیده شده و او را در جستجوی پناه در یک صومعه پیدا میکند. شپ بومیها را تحریک میکند، اما طلوع ایمانش به خدای سفیدپوستها را اعلام میکند و طوفانی به زمین خشک کمک میکند، پس از آن تام او را به عنوان عروس خود میگیرد.