خط داستانی
در سفر قطار به خانه از مدرسه، همه بچهها به جز دیو درباره سفر به دریاچه آرورهید صحبت میکنند؛ دیو میخواهد یک شغل تابستانی داشته باشد. آلاباما پیشنهاد میدهد که داییاش ممکن است دیو را در یک فروشگاه استخدام کند. دایی از نگرش دیو خوشش میآید و به آلاباما و میکی میگوید که آنها هم باید در آنجا کار کنند. آلاباما به طور ناخواسته یک وظیفه فروش در لوازم جانبی خانمها را میپذیرد، جایی که او جذاب اما بیخبر است. میکی، که تنبل و دزد است، میبیند که کارآگاه فروشگاه به خودش شکلات میدهد، بنابراین او هم آن شغل را میخواهد. دیو به سختی میآموزد که مشتری همیشه حق دارد، میکی دستبند را به مشتری اشتباهی میزند و دریاچه آرورهید بسیار دور به نظر میرسد.