خط داستانی
اوزوالد در حال سوارکاری بر روی اسبش با خوشحالی در حال حرکت است که ناگهان آنها از تپهای سقوط میکنند و به یک قلعه میرسند. اوزوالد برای پرنسس سوت میزند و او در حالی که بر روی بالکن ظاهر میشود، برایش بوسهای میفرستد. او با استفاده از یک طناب، بالکن را به دام میاندازد و انتهای دیگر طناب را به دم اسبش میبندد و از آن به عنوان یک طناب باریک استفاده میکند. ناگهان یک شوالیه رقیب ظاهر میشود و اوزوالد از بالکن سقوط میکند و وحشتزده میشود. او موفق میشود دوباره بالا برود و آن دو برای به دست آوردن پرنسس میجنگند.