خط داستانی
لکنت، یتیمی با ناتوانیها، در کمپ چوب بری مکلین به عنوان نگهبان در جنگل لیمبرلاست شغل میگیرد. با وجود اینکه جنگل پر از شخصیتهای ناامید است، لکنت شجاعت و اراده نشان میدهد. دختری زیبا که او را "فرشته باتلاق" و "زن پرنده" مینامد، به او کمک میکند تا دزد چوب، وسنر و باندش را دور کند. بعداً، لکنت از قبول رشوهای که وسنر برای اجازه دادن به دزدی چوبها به او میدهد، امتناع میکند. در عوض، لکنت به وسنر ضربه میزند و وفاداریاش به مکلین باعث میشود تا پاداش نقدی دریافت کند. لکنت عاشق فرشته باتلاق میشود، اما تفاوتهای اجتماعی بین او و دختر مانع از ابراز عشقش میشود. او هیچ تلاشی برای بهبودی نمیکند وقتی که یک درخت بزرگ بر او میافتد و به شدت آسیب میبیند. با این حال، بهبودیاش تسریع میشود وقتی که دختر عشقش را به او ابراز میکند.