خط داستانی
جیمی و مِی، عاشقان جوان، از زندگی خستهکنندهی مزرعه فرار میکنند تا در شهر زندگی کنند، هرچند که ازدواج نمیکنند. به زودی جیمی متوجه میشود که اوضاع به خوبی پیش نمیرود و دیگر هیچ انگیزهای برای کار یا علاقهای به مِی ندارد. در ناامیدی، او مِی را به دست یک دلال و یک مادام در یک خانهی فساد میفروشد. آنها دوباره همدیگر را نمیبینند تا اینکه جیمی در حین فرار از پلیس زخمی میشود و به یک بخش بیمارستان میرسد که مِی در حال درمان بیماریهای اجتماعی ناشی از سقوطش است.