خط داستانی
آشکار کردن آداب و رسوم فیلیستینیسم استانی در سالهای NEP. شهر کوچک. میتیا، در حال رفتن به مهمانی عروسش شوروچکا، زنی در حال مرگ با نوزادان را پیدا میکند. وقتی برای دیدن کودک میرود، همه فکر میکنند او پدر است - و او را بیرون میکنند. میتیا تصمیم میگیرد خودکشی کند. فرد ناشناسی او را نجات میدهد و به او کمک میکند تا مراسم تشییع جنازهاش را برگزار کند. در مراسم سوگواری، میتیا از قبر برمیخیزد، از ساکنان که به وحشت افتادهاند تشکر میکند و برای همیشه شهر را ترک میکند.