خط داستانی
در حین نواختن ترومبونش در یک روز یکشنبه، صفر پرشور بیاتریکس را میبیند و عاشق او میشود. او هفته بعد برمیگردد تا احساساتش را ابراز کند و این احساسات متقابل است. در ماههای بعد، آنها در آغوش یکدیگر میخوابند، بوسه میزنند و خوشبختی را پیدا میکنند. سپس، او نامهای از کابل دریافت میکند که از او میخواهد به کاخ وزیر بزرگ بازگردد. عاشقان با دلشکستگی از هم جدا میشوند. صفر سعی میکند احساساتش را به زنی در خیابان ابراز کند و با تمسخر مواجه میشود. سپس، خبری از بیاتریکس میرسد. آیا این رومانس با لبخند یا اشک به پایان میرسد؟