خط داستانی
پیتر اولسن، یک جوان اجتماعی طرد شده که به تنهایی در یک مزرعه خراب زندگی میکند و برای امرار معاش سبزیجات پرورش میدهد، تنها تسلیاش در الکل است، هرچند که دورکاس چاتام، دختر صاحب فروشگاه عمومی، از او میخواهد که این عادت را کنار بگذارد. هنگام بازگشت از شهر، او سگی را در کنار جاده پیدا میکند که ظاهراً توسط یک خودرو آسیب دیده و آن را به خانه میآورد. بعداً، در یک شب مستی، پیتر توسط دزدان مورد حمله قرار میگیرد، اما سگ به کمک او میآید و مهاجمان را میترساند. با الهام از فداکاری بینظیر سگش، پیتر به تدریج عزت نفس خود را بازمییابد و دورکاس به او علاقهمند میشود و پیشنهاد او را میپذیرد، هرچند که از سگ میترسد. وقتی پیتر سگ را در یک نمایش وارد میکند، یک نمایشدهنده دیگر مالک واقعی آن سگ است و پیتر ابتدا از سگش جدا میشود و سپس دوباره با آن reunited میشود. دورکاس بر ترسش غلبه میکند و با پیتر متحد میشود.