خط داستانی
کاپیتان هیلر، به نادرستی از ارتش فرانسه محاکمه نظامی میشود و به برزیل میرود. پس از ورود، به عنوان سرپرست در یک معدن الماس استخدام میشود و در نهایت عاشق دختر رئیس، دایان میشود. رمسن که هم شغل هیلر و هم دایان را میخواهد، او را به سرقت از شرکت متهم میکند در حالی که هیلر غایب است. پس از محکومیت، او به یک اردوگاه زندان شبیه جزیره شیطان فرستاده میشود. در نهایت، رمسون نیز به آنجا فرستاده میشود، جایی که در بستر مرگش اعتراف میکند و هیلر را آزاد میکند.