خط داستانی
جاناتان سویفت، تاجر سختگیر کیپ کاد، آرزوهایی برای فرزندانش، امیلی و نوح دارد که با علاقههای عاشقانه آنها به کاپیتان جو کرادلباو و بکی کیلر، به هم میخورد. او نمیداند که بکی انتظار یک کودک را دارد و به او قول ازدواج داده شده است. سویفت نوح را به زور به دریا میفرستد، در حالی که بکی به طور مخفیانه بر روی کشتی کرادلباو پنهان میشود. طوفان شدیدی به وقوع میپیوندد؛ اما کرادلباو نوح را نجات میدهد و ناوگان به سلامت به ساحل برمیگردد--به لطف نگهبان فانوس دریایی، بیجوناه کیلر، پدر بکی، که خانهاش را به آتش میکشد تا به ملوانان نور بدهد. با درک حماقتش، سویفت تسلیم میشود و اجازه میدهد فرزندانش با هر کسی که میخواهند ازدواج کنند.