خط داستانی
دیانتا ابربلی به همراه والدینش به حاشیه صحرای بزرگ آفریقا سفر میکند تا با نامزد دیرینهاش، هربرت مدفورد، که هرگز او را ندیده است، ملاقات کند. او از دست گروهی از گدایان نجات پیدا میکند و سپس در شب با لباس محلی دوباره او را ملاقات میکند. آنها عاشق یکدیگر میشوند، اما دیانتا توسط شیخ عمود ربوده میشود و سپس توسط "عرب" به خانهاش بازگردانده میشود. صبح روز بعد، دیانتا متوجه میشود که نامزد و معشوقش یکی هستند.