خط داستانی
بیلی گارسن، یک سوارکار، به خاطر انداختن یک صورت متهم و معلق میشود. او افسرده به یک بار میرود و در نهایت درگیر یک دعوا میشود. او حافظهاش را از دست میدهد و به خانهی سوزی دشا، دختر جوان و زیبا، برده میشود که برای پدرش، کلنل دشا، برای او شغلی به عنوان سوارکار پیدا میکند. متأسفانه، مردی که بیلی را متهم کرده، به نام کریمینز، متوجه میشود که او برای پدر سوزی کار میکند و گذشتهی بیلی را به کلنل افشا میکند. مشکلاتی پیش میآید.