خط داستانی
زمانی که مونا فرنتیس میمیرد، او دوست خود "دکتر بابز" را موظف میکند تا بر خانوادهاش، بهویژه دختر کوچکترش پاتریشیا، نظارت کند. خانواده به شیوهای غیرمتعارف بزرگ شدهاند، به طوری که مونا عاشق مردی بسیار جوانتر از خود است و پدر، رالف، نیز عاشق خود را در کنار دارد. با بزرگتر شدن پاتریشیا، توجه عاشق سابق مادرش، کری اسکات، که بسیار بزرگتر از اوست، جلب میشود. پاتریشیا با رفتارهای وحشیانهاش سرنوشت را به چالش میکشد، تقریباً فضیلتش را به یک موسیقیدان در یک قایق اقیانوسپیما از دست میدهد و در آخر با کمک کری نجات مییابد. او متوجه میشود که کری مرد مناسب اوست و به یک ازدواج تجربی تن میدهد.