خط داستانی
جین کرفت در سال ۱۸۸۰ در سیلور کریک، آریزونا، هدف شایعات بیرحمانهای است و به "مرغ حکیم" معروف میشود. لیگ پاکی خانه او را با پسرش جان از شهر بیرون میکند. زمانی که آنها مورد حمله هندیها قرار میگیرند، او پسرش را با اسب به شهر میفرستد. او توسط خانواده رادها به فرزندی پذیرفته میشود و وقتی آنها میروند، جین ۲۰ سال از پسرش بیخبر میماند. در این میان، او به عنوان خانهدار جورج سانسون کار میکند و "مادر" دخترش، استلا میشود. یک طلاکاری جان را به عنوان ستوان سوارهنظام به شهر بازمیگرداند. او عاشق استلا میشود، اما کرنی، قمارباز، تهدید میکند که گذشته جین را فاش میکند مگر اینکه استلا را به او بدهد. پدر کشته میشود، اما جان مادر و استلا را از خطر بیشتر نجات میدهد. جین گذشتهاش را به پسرش اعتراف میکند و پس از سالها غم، توانایی پیدا کردن خوشبختی را مییابد.