خط داستانی
جین گورینگ، یک بازیگر بیرحمانه جاهطلب، زندگیاش به عنوان همسر و مادر را برای صحنه رها میکند. یک شب پس از اجرای نمایش، جین از دیدن شوهرش، رابرت مکناوتون، که به سرفهای ناشی از سل مبتلا شده است، disgusted میشود و او و دختر جوانش را به یک آسایشگاه در کلرادو میفرستد. سالها میگذرد و جین هنوز از خانوادهاش دور است. در شب افتتاح نمایش جدیدش، جین متوجه میشود که گلاوریا کرامول، یک بازیگر جوان در حال ظهور، او را تحتالشعاع قرار داده است، که به طور ناشناختهای دختر رها شدهاش است. پس از بازگشت به خانه، جین با تصاویری از شوهر و فرزندش دچار عذاب وجدان میشود و شروع به گریه میکند. وقتی از روی بالشش نگاه میکند، با تعجب شوهرش را در کنار گلاوریا میبیند.