خط داستانی
ویلیام کارتر، جوانی ویرجینیایی در پاریس، به رقصنده سالن موسیقی، فانشون لا فاره، دل میبازد. پس از اینکه ویلیام به طور reluctant به آمریکا برمیگردد، فانشون او را دنبال میکند و وقتی به دلیل نقصی در پاسپورتش با خطر دیپورت مواجه میشود، ویلیام با او ازدواج میکند. این ازدواج باعث نگرانی خانواده محترم کارتر میشود، که با اجرای یکی از رقصهای فانشون در یک مراسم خیریه کلیسا تشدید میشود. در پایان رقص، فانشون مردی غریبه را در جمعیت میبیند و بیهوش میشود. بعداً، همان مرد در خانه کارتر ظاهر میشود و خواستار دیدن او میشود. لی کارتر، برادر کوچکتر ویلیام، عصبانی میشود و به آن مرد شلیک میکند. در دادگاه، فانشون اعتراف میکند که آن غریبه شوهر جدا شدهاش است که او مجبور به ازدواج با او در کودکی شده بود. با روشن شدن جرم، لی آزاد میشود و فانشون که قبلاً از خانه کارتر اخراج شده بود، دوباره توسط شوهرش و خانوادهاش پذیرفته میشود.