خط داستانی
در کوههای ویرجینیای غربی، آلدرسون کری در یک کمین توسط کیپ رایرسون به شدت زخمی میشود، پس از اینکه همسر کیپ، مارتا، برای خود و دختر ناتنیاش، ایلین، به خانه کریها پناه میآورد. کری از پسر جوانش، دیوید، میخواهد که پس از بزرگ شدن، انتقام مرگش را بگیرد. در حالی که دیوید برای کمک میدود، آلدرسون پشیمان میشود و از مارتا رایرسون میخواهد که پسرش را از وعدهاش آزاد کند. اما مارتا برای حذف همسر خشنش سکوت میکند و جورج هدرک، صاحب فروشگاه محلی، جمعیتی را رهبری میکند تا کیپ را از شهر بیرون کند. هدرک بعداً مرگ کیپ را اعلام میکند و دیوید را از تعهدش به پدرش آزاد میکند. سالها میگذرد و دیوید، اکنون بزرگسال، با ماری ریدین نامزد است. وقتی کیپ رایرسون به شهر برمیگردد، مادر دیوید از او میخواهد که به وعدهاش برای انتقام از پدرش عمل کند.